X
تبلیغات
دختر تنها

دختر تنها

دختری تنها از دیار تنهایان اگر تنهای تنهایان شوم باز هم خدا هست

گاهی چقدر آرزوی یک دست دارم که وقتی تنها و غمگین گوشه ای ایستادم از پشت بیایدو دور کمرم حلقه شود....

گاهی چقدر محتاجِ یک نگــاه ام ، با دو چشم که چشم از چشمهام بر ندارد حتی لحظه ای ...

گاهی چقدر آرزوی یک آغوش دارم که بیاید....باشد و بماند .....و ترس از نبودنش ، ترس از رفتنش ، ترس از دست دادنش، لحظه های خوب بودنش را خراب نکند....

آه...

این گــاه ها  چقدر زیاد می شود گاهی ....

 

 

 

پ ن : گذشته های این وبلاگ همان حماقت مکتــوب من اند ، که ثبت شده اند و مثل احساسِ این روزهایم  باد کرده اند روی دستم.

پ ن : بعضی عاشقانه ها درست است که بی خودی خرج شدند ...اما حیف اند اگر یک پست خصوصی باقی بمانند...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1392ساعت 23:22  توسط سپیده   | 

صبر کن این تازه شروع کار نویسندگی یست

پستی خواهم نوشت ، تمام وبلاگ نویسان دنیــا به آن غبطه خواهند خورد

یک متنِ چند پاراگرافی ، شاعرانه و عاشقانه....

هزاران کلمه ،پشت سر هم ،تنها و فقط تکرار نام تو... !!

 

 

 

 

پ ن : این تکرار ، تکرار نامِ چه کسی یست..  نمی دانم!

پ ن : درس و دانشگاه و استخر و باشگاه ...می گوید اینقدر کارنکن ، راههای دیگری هم برای خودکشی هست ، نگران نباش جز آغوشِ آنکه باید ، هیچ چیز برایم کشنده نیست ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1392ساعت 23:21  توسط سپیده   | 

تنهایی

تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم...

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1391ساعت 16:44  توسط سپیده   | 

فریب...

فریب


 زندگی شاید همین باشد


یک فریب ساده و کوچک


آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس جز او
گرامی نیست بی گمان باید همین باشد

آه می فهمی چه می گویم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1390ساعت 17:57  توسط سپیده   | 

خدا جون.....

خدا جون.....

خدا جون میشه امشب منو تو بغل بگیری ؟بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه

                                      بمیری

             خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی

             اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟

             خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

             من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

             من که تقصیری ندارم پس چرا گذاشته رفته؟

             خداجون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

             زنده بوندن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

             اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره

             خداجون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

             ولی عمر اون زیاد بشه حتی واسه یه ساعت

             خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

             بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

                                                 به تو که موندگاری

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
 
دوباره سیب بچین حوا...

خسته ام...

بگذار از این جا هم بیرونمان کنند...

دیر بازیست شیطان فریاد میزند...

آدم پیدا کنید...

سجده خواهم کرد!!!!!

و من هنوز عاشقم
آنقدر که می توانم هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد
از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم
و در آخر همه را فراموش کنم ..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 17:15  توسط سپیده   | 

خدایا

سلام خدای خوبم

سلام به اونایی که این وبلاگو می بینن و می خونن

خیلی دلم گرفته دوس دارم بمیرم بعضی وقتا آدما در عرض چند ثانیه ها دله کسایی که دوسشون دارنو می شکنن

دلم می خواد بابت اون ثانیه ها منو ببخشی

آره ببخشم که عذاب می کشم. بدی هامو ببخش. سنگدلی هام نارفیقی هام بد حرف زدنام بی حوصلگی هام دعوا کردنام همه ی اینارو ببخشُدر عوض منم تو رو می بخشم که مسبب تموم اینایی. خیلی دلم ازت گرفته بارها خواستم خودمو بکشم.بارها خواستم یه ماشینی که معلوم نیست از کجا میاد و به کجا می ره منو ببره توی یه دنیای دیگه بعضی وقتا جهنم بهتره از همه جا دلم می خواد بمیرم دیگه خسته شدم نداشتنت از یه طرف دعوا بی حوصلگی فحش جیغ گریه اشک همه از یه طرف من دیگه دوس ندارم زندگی کنم از زندگی نا امیدم از خودم خسته ام من می خوام بمیرم مگه نمی گی دلت نمی خواد تو زندگیت باشم ؟ پس میمیرم.همین.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1390ساعت 18:26  توسط سپیده   | 

یعنی واقعا واست مهم نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی بدی یه جور مده بزار خیال کنن بدیمممممممم....

 

وقتی یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه ....بدون که کار از کار گذشته و تو عاشق شدی....


 

طوری میشی که قلبت فقط و فقط واسه عشق میتپه...


 

چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن...


 

همه چی با یه نگاه شروع میشه..این نگاه مثل نگاهای دیگه نیست..یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن....


 

محو زیبایی نگاهش میشی، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس میکنی، نه اصلا میذاریش تو یه صندوق درش رو هم قفل میکنی تا دست کسی بهش نرسه...


 

حتی وقتی با عشقت رو یه سکو میشینی و واسه ساعتهای متمادی باهاش حرف نمیزنی، وقتی ازش دور میشی احساس میکنی قشنگ ترین گفتگوی زندگیتو با کسی داری از دست میدی!


 

میبینی کار دلو؟


 

شب می آی بخوابی مگه فکرش میذاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و جدال طولانی با خودت چشماتو رو هم میذاری ولی همش از خواب میپری...ازچیزی میترسی...


 

صبح که از خواب بیدار میشی نه میتونی چیزی بخوری و نه میتونی کاری انجام بدی، فقط و فقط اونه که توی ذهنت قدم میزنه....


 

به خودت میگی : ای بابا! از درس و زندگی افتادم! آخه من چمه؟!


 

راه می افتی تو کوچه و خیابون هرجا میری هرچی که میبینی فقط اونه....انگار همه چی از بین رفته و فقط اونه که مونده!


 

وقتی با اونی مثل اینه که تو آسمونا سیر میکنی گرچه اون نه نگات میکنه و نه باهات حرف میزنه!


 

آخه خاصیت عشق همینه....آدم ور عاشق میکنه و بعد لش میکنه به امون خدا! وقتی باهاته همش سرش پایینه....


 

تو دلت میگی: تو رو خدا فقط یه بار نیگام کن...آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده!


 

بد جوری بهش عادت کردی....یه روز بهت میگه میخواد ببینتت


 

سر از پا نمیشناسی! حتی نمیدونی میخوای چی کار کنی...


 

فقط دل شوره داری چون دیشب خواب دیدی همش از دستت فرار میکنه...


 

وقتی میبینیش با لبخند بهش میگی که خوشحالی که میبینیش...


 

ولی اون...


 

سرش و بلند میکنه و تو چشات زل میزنه...


 

بهت میگه امروز اومدم بهت بگم بهتره فراموشم کنی....


 

دنیا رو سرت خراب میشه...


 

بهش میگی من...من...من


 

از جاش بلند میشه و دستتو میبوسه و میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت داره و برای همیشه ترکت میکنه...


 

.میگه اون دیگه نمیتونه چون کارای دیگه داره و سرش شلوغه و...اما تو هیچ کدوم از دلیلاشو نمیشنوی....


 

دیگه قلبت نمیتپه و خون تو رگات جاری نمیشه...


 

یهیی صدای شکستن یه چیزی میاد...


 

دلت میشکنه و تکه ها ی شکستش رو زمین میریزه...


 

دلت میخواد گریه کنی اما....


 

سرتو میندازی پایین و زیر لب زمزمه میکنی چرا؟! اون میگه...چون دوستت دارم...


 

بهت میگه فهمیدی چی گفتم؟! میگی آره....تسلیم میشی....


 

انگشتری رو که تو دستته در میاری و بهش میدی و میگی ماله تو....


 

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه.... میگه فقط تو دست تو قشنگه...


 

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشات نگاه میکنه و....


 

بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشاتو باز کنی....


 

آخه اگه باز کنی باید دنیای بدون اون رو ببینی...


 

وبرای همیشه یه دل شکسته باقی میمونی


 

دل شکسته یی که تنها درد چاره ش تویی...

 

تا حالا این حس رو تجربه کردی... 


 

دیدی که چه حس قشنگیه... 


 

تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی  


 

باشی... 


 

تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم... 


 

تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی... 


 

تا حالا شبها  وقتی همه خوابن  تو خلوت خودت   


 

به خاطر وجود کسی گریه کردی... 


 

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی... 


 

آره!! ؟؟؟ 


 

به این میگن عشق...!!! 


 

حس قشنگیه! نه؟

 

 

نیشخند می زدی


 


 

تیغ را نشانت دادم و گفتم : باشد تمامش می کنم!


 

سیگار سومت را از جایش در آوردی


 

آتش زدی و به لب گذاشتی


 

انگار هیچ چیز برایت هیجان انگیزتر از صحنه مرگم نبود


 

آنقدر آرام بودی که خیال کردم خوابی...


 

پک محکمی زدی و گفتی


 

پس چه شد؟ آن همه لاف زدی که خودم را می کشم


 

بکش... منتظرم!


 

دست هایم می لرزید


 

نه از ترس مرگ، بلکه از تیزی حرفهایش


 

چشم هایت را به دستانم دوخته بودی


 

سیگار چهارم را به آتش کشیدی و هنوز به لب نبرده گفتی


 

می خواهی تا کی منتظر بمانی؟


 

حوصله ام را سر بردی لعنتی، تمامش کن باید بروم


 

وجودم در خلسه ای فلسفی فرو رفته بود


 

می دانستم سنگدل است


 

اما...


 

از مرز آن هم گذشته بود، انگار...


 

کم کم می فهمیدم که کاسه صبرش لبریز شده


 

همان الان ها بود که سرم فریاد بکشد


 

سیگارش را خاموش کرد


 

آمد و جلوی من ایستاد و زل زد به مردمک هایم


 

دستش را جلوی چشمانم گرفت و گفت


 

ببین... راحت است. فقط لحظه ای می سوزد و بعد تمام.


 

تیغ از دستم سر خورد و افتاد


 

خم شد


 

فلز سرد را بلند کرد و آهسته گفت


 

چرا بهتت زده؟ نمی توانی؟


 

سرم را به علامت نهی تکان دادم و اشک از گوشه پلکم لغزید


 

نیشخندش باز تر شد و چشمانش خیس تر!


 

زیر لب زمزمه کرد


 

باشد، خودم برایت تمامش می کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 17:6  توسط سپیده   | 

خدایا.............

برنگرد،

 که بر نمی گردی تو هیچوقت

 نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا

 در خزان خواسته هام کمی قدم بزن تا ببینمت

 دلم برای راه رفتنت تنگ شده است... ۳

 

دلتنگی
تنها نصیب من بود
از تمام زیبایی هایت....

نا له پنداشت که در سینه ی ما جا تنگ است
رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است

 

من به دلتنگی شبهای ملول

و تهی مانده خود از شادی

ذهنم از خاطرها سرشار 

من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...

     و به یک معجزه می اندیشم...

 

تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...
خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....
دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....

 

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد.

نمی دانم نداشتنت سخت تر است؛

یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد!!

 

در خیالم پشت سرت آب ریختم نه برای اینکه برگردی
 تا پاک شود

 هرچه رد پای توست از زندگی

 

زخمی به دلم مانده
دلت را قرض میدهی
امشب را مرحم باشد

 

من ، تو ; ما

  یادت هست ؟

تمام شد

حالا : تو ، او ; شما

من هم به سلامت . . .

 

ما را از کودکی
به جدایی ها عادت داده اند
همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:
خوب ها / بدها

 


'در آغوش خودم هستم ...
من خودم را در آغوش گرفته ام ! نه چندان با لطافت ...
نه چندان با محبت ...
اما وفادار ... وفادار ...!

 

این تو نیستی
که مرا از یاد برده ای
این منم
که به یادم اجازه نمیدهم
حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند...
صحبت از فراموشی نیست....

صحبت از لیاقت است .... !

 


چه قدر تلخ شده ای ... انقدر که حتی ... وقتی صدایت را می شنوم ... احساس می کنم ...

 دیگر دلم برایت نمی لرزد...

 

دل واپسی من از نیامدنت نیست.....

می ترسم در پس این دل دل زدن ها بیایی و دگر نخواهمت......!

 

درست متر کن! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو

 

صحبت از انتظار کشنده نیست
صحبت از نا امیدی این دل است
که هیچ دلخوشی
به آمدنت ندادی اش

 

دلبستگیت در دل من ریشه دوانید
نفرین به جدايي که بر این عشق تبر زد
تا دفن کنم خاطره ها را شده ام دفن
گیرم که بمیرم پس از این مرحله شاید

 

فقر محبت گرفته ام
از انتظار آمدن ِ مهربانت
آمدی ، اما
نه چشمانت مرا دید
نه دستانت حریف سردی دستانم شد

 

خدایا...
در انجماد نگاه های سرد این مردم... دلم برای " جهنمت " تنگ شده است!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 20:1  توسط سپیده   | 

شقایق

شقایق گل همیشه عاشق

شقایق گفت با خنده    نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش   حدیث دیگری دارم

 

گلی بودم به صحرایی    نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز     نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت   تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده    تنم در آتشی می سوخت

 

ز ره آمد یکی خسته    به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

 

ز آنچه زیر لب می گفت  شنیدم سخت شیدا بود

نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

             از آن نوعی که من بودم

             بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش    آندم شفا یابد

 

 

چنانچه با خودش می گفت   بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را      به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده    که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید    شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

 

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد

 

پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد ؟

             در این صحرا که آبی نیست

             به جانم هیچ تابی نیست

 

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست

 

خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را

چنان میرفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب   نسیمی در بیابان کو ؟

 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر او کم شد   دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد آنگه    مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت                    

                           

                        اما آه

 

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو میکرد

               

       نمیدانم چه می گویم     بجای آب

       خونش را به من داد و بر لب های او فریاد

 

بمان ای گل که تو تاج سرم هستی

          دوای دلبرم هستی

                  بمان ای گل و من ماندم

                           نشان عشق و شیدایی

                                      و با این رنگ و زیبایی

                                               و نام من شقایق شد

                                                          گل همیشه عاشق شد ..........

 
+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1390ساعت 11:15  توسط سپیده   | 

سلام...............

موسی مندلسون ، انسانی زشت و عجيب الخلقه بود . قدی بسيار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسيار دوست داشتنی به نام فرومت‍‍‍‍ژه داشت. موسی در كمال نااميدی عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتا از زيبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابدا به او نگاهی نمی كرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسيد: "آيا ميدانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟" دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:"بله،شما چه عقيده ای داريد؟ "من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند، هنگامی كه من به دنيا آمدم عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت: "همسر تو گوژپشت خواهد بود." درست در همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد بر آوردم و گفتم: "آه خداوند! گوژپشت بودن برای يك زن فاجعه است. لطفا آن قوز را به من بده و هر چه زيبایی است به او عطا كن." فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقع ای برخورد لرزيد.

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود ...

یادتون باشه واسه سرگرمی خودتون با احساسات دیگرون بازی نکنین

و اینو بدونین که اگه اونی که باهاش این کارو کردین اگه واقعا دوستون داشته باشه 

به روی خودش هم نمی یاره و هیچ وقت راضی نمی شه سر گرمی شما رو بهم بزنه

ولی اگه دوستون نداشته باشه با یه دل شکسته نفرینتون میکنه...

آنگاه  که  غرور کسي  را  له  مي کني،

آنگاه  که  کاخ  آرزوهاي کسي  را  ويران  مي کني، آنگاه  که  شمع  اميد کسي را خاموش مي کني،

 آنگاه  که  بنده اي  را ناديده  مي انگاري ،

آنگاه  که حتي گوشت  را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را  نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني

تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

به سوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟

دستانم را باز می کنم،

 

                            تو پر می کشی،

 

چشمانم را باز می کنم،

 

                            تو در آنها می نشینی،

 

دلم را باز می کنم،

 

                            تو در آن می خوانی .

 

من تمامی پنجره هایم را به روی تو باز کرده ام.

 

پرنده ی کوچک خوشبختی هایم!

 

موسم کوچ و سفر که رسید،

 

مرا همراه خود ببر!

 

تو نباشی،

 

من نیز میل بودنم نیست.   

 

گفتی :


دل قشنگی داری!


دلم را از سینه بیرون آوردم و برایت پست کردم.


گفتی :


دلت هنوز به دستم نرسیده است.


دانستم که پستچی آن رادر کوچه ی پرسه ها گم کرده است.


چه بخت نا میمونی دارم من !


اکنون ،


من، بی دل،


و تو در انتظار.


قشنگم !


چیز دیگری نمی خواهی برایت پست کنم ؟

 

پدر : دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

 

پسر : نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

 

پدر : اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

 

پسر : آهان اگر اینطور است ، قبول است

 

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید :

 

برای دخترت شوهری سراغ د ارم

 

بیل گیتس : اما برای دختر من هنوز خیلی زود است ازدواج کند

 

پدر : اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است

 

بیل گیتس : اوه ، که اینطور ! در این صورت قبول است

 

بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی می رود

 

پدر : مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیر عامل سراغ دارم

 

مدیر عامل : اما من به اندازه ی کافی معاون دارم !

 

پدر : اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است

 

مدیر عامل : اوه ، اگر اینطور است ، باشد

 

و معامله به این ترتیب انجام می شود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 12:26  توسط سپیده   | 

عاقبت يک روز مغرب محو مشرق مي شود

عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود


شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير


مهرباني حاکم کل مناطق مي شود

 

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
 
 ...................................................................................................
هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد


آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد


تو که نزدیک تر از من به منی می دانی


دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد


هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم


از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد


دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق


بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد


ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را


غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد
 
 

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم

آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگامو زیر رگبار غرورت

من فقط یه کم شکستم ، خوب نگام کنی همونم . . .

 

 

خدایا!

دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند

از عظمت مهربانیت در حیرتم

چگونه به من محبت میکنی

در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.

خدایا!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اردیبهشت1389ساعت 18:29  توسط سپیده   | 

دانشگاه برزخ...

 

اینجا کلاس برزخ جدیده
رنگ تمام مُرده‌ها پریده

عرب، عجم، ترک و بلوچ و لاتین
راست و چپ و بالا و زیر و پایین

پیر و جوون، اما همه مذکر
ایرانیاش، تمامشون مجرد

فرشته اومد با دوبال توری
لپاش گلی، ناز و گو گور مگوری

گف به همه: "خوش اومدید به برزخ
اینجا هم آتش داره، هم آب یخ

در این کلاسی که دارید اقامت
مبانی ِ برزخ ِ تا قیامت

ارائه می‌شه تا مگر بتونید
تابلوهای هدایتو بخونید

با خوندن تابلوهای هدایت
رد می‌شین از رو پل، زهی سعادت!"

گف پیرمردی که: "قبولی می‌دن؟!
مثل زمین مدرک پولی می‌دن؟

تو دنیا کنکور می‌دادم تو هر سال
رد می شدم، لبم می‌زد یه تبخال!

یه تیکه بیسکویت می‌دادن که من هم
به خاطرش تو امتحان می‌رفتم

اونقده تبخال زدم و پکوندم
تا خودمو به این طرف رسوندم!"

گف یه نفر: "مدرکو ول کن عمو!
سوالهای خوب و اساسی بگو

مدرک و پست و این چیزا تو برزخ
فایده نداره پیرمرد بدبخ...!"

که ناگهان یه روح دندون طلا
به راه مستقیم رسید به اونجا

گف یه نفر: "بازم داریم مکافات
اینجا نیا ارواح خاک بابات!

تو دنیا ما هرطرف می‌رفتیم
حتی اگه آخر صف می‌رفتیم

یکی از اینها خودنمایی می‌کرد
برای نسل ما خدایی می‌کرد

اگر نظر می‌دادی در سیاست
فوری می‌بردنت توی حراست

موسیقی و واسه همیشه کشتن
سینما را از توی گیشه کشتن

فکرای باز و پر فروغ و بستن
تو برزخم مهره‌ی کاری هستن؟!

آخ نکنه استاد بینش اینه؟
مسئول فُرمای گزینش اینه؟!

فرشته گف: "نه! اون هم از مُرده هاس
همین حالا جون داده، بچه ملاس!

اونم میاد این آخرا می شینه
مفهوم زیبای عدالت اینه"

گف یه نفر به حضرت فرشته:
گرممه، من زیاد شُُدُم برشته

از آب یخ به مُ می‌دید یه لیوان
به حرمت بِچِه‌های آبادان؟"!

به جای اون فرشته‌هه یه آقا
گف به طرف: "بذار واسه مبادا

ولک نخور آب و بکن صبوری
هرکسی آب خورده می‌خواد یه حوری!

توقعت زیاد می‌شه به سرعت
مثال نرخ سود بانک دولت!"

تا عربه شنید مکالماتُ
بحث و کشوند به سمت مومناتُ!

با شادی گف: "وقتی که ما می‌میریم
تو برزخم می‌شه که زن بگیریم؟!"

یک پسر ریش بزی قد دراز
با کفن فانتزی یقه باز

گف به عرب: "چن تا گرفتی شرعی
چاهار تا اصلی، هفل هشتا فرعی


بسه بابا چقد می‌خوای زن و حور؟
دیگه تموم شد اومدی توی گور!"

گف عربه: "چشت در اد! می‌تونم
اَنا واسه اِمرَاَت آویزونم

اَلَم تَرَ... نمی‌دونی ... چه کَیفَ؟!
مونث و نمی‌ولم که حَیفَ!

مومنةُ المحسنةُ الکریمه
حلیمةُ الحفیظةُ الحکیمه!"

گف پسر ریش بز فوق العاده:
"یه واحد تنظیم خانواده!

اگر که پاس می‌کردی توی دنیا
جون نمی‌دادی تو برای زنها"

گف عربه: " برو بمیر قمپزی!
عقده‌ای مجرد ریش بزی!

اََحَبُ الاَعمالِ من ازدواجه
مشکل تو نداشتن مزاجه!"

یهو زنی سفید و آمریکایی
از کریدور، با موهای طلایی

چشمکی زد تا عربه ولو شد
عرب می‌دونه که عرب چطو شد!

داد زد و گف: " اَحسَنَهُم جمالش!
برزخ و اعمالم‌ و بی‌خیالش!"

مثل کدو از روی نیمکت افتاد
انگاری بی‌جنبه دوباره جون داد
***
فرشته‌هه اخماشو توی هم کرد
نگاهی کرد به اون همه مُرده مَرد!

گف که: " چقد بی‌ادبین شماها
یه ف می‌گم شما می‌رید کجاها؟!

این بابا آب می‌خواد اگه بذارید
رحم و مروت ز چه رو ندارید؟!"

گف یه نفر که تیپ و ظاهری داشت
واسه خودش استیل شاعری داشت:

"فرشته‌ها زنن، زنا فرشته
رو سر در سینماها نوشته

واسه شما بحث می‌کنن جماعت
چی کار دارن به برزخ و قیامت؟!

این عرب و ندیدی که ول افتاد؟
چون که چشاش به روی خوشگل افتاد

مردای رو زمین که زن ذلیلن
تمامشون بچه‌ی یک قبیلن

درسته که مُردن و جون ندارن
فک می‌کنی قلب و زبون ندارن؟

زنده باشن یا وقتی در مماتن
تمامشون عاشق و مبتلاتن!

وقتی هم عزرائیلو می‌پذیرن
به خاطر فزشته‌ها می‌میرن!"

فرشته گف: "مردای هم قبیله!
پاشید برید، کلاستون تعطیله

اینجا کسی نکرده مجبورتون
یالله همه برید توی گورتون!"

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 19:8  توسط سپیده   | 

انتظار.........

سلام بچه ها

۲۶ دی تولدمه خیلی دلم گرفته حوصله هیچ کسو ندارم

انگار دارم مجبوری زندگی می کنم

خیلیارو نارحت کردم

خیلیا ناراحتم کردن

بخدا دارم دق می کنم

دعا کنین بمیرم

از دست همه دلم گرفته...........................

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 11:24  توسط سپیده   | 

سلامی دوباره با احساسی شاعرانه......

خدای خوبم سلام

سلام دوستای خوبم

امروز بعد از چند ماه اومدم آپ کنم گفته بودم یروزی بر می گردم

دلم واسه ی خدا گفتن تنگه خدایا صدامو می شنوی

دلم واست تنگ شده

می خوام  بیام پیشت

یه غمی توی صدامه یه بغض توی گلومه خیلی دلم تنگه دلم از همه چیزو همه کس گرفته

چه روزای عجیبی چه آدمای پستی پیدا می شن تو این زمونه کاش حداقل یکی از اون با مراما پیدا بشه

کجایی چرا نمی یای دیگه یه سوال تو کی هستی کی میای؟ تا کی منتظر بمونم دلم می خواد بگذرم از همه چیز خداااااااااااایا دیگه نمی خوام تنها باشم

شب گیر پیرمو همش دنبالتم تو کوچه ها

مردم از این سر درگمی بهار سبز من بیا.............

خدایا تو پناهم باش تو اوج بی پناهی ......

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 11:38  توسط سپیده   | 

خداحافظی.....

سلام دوستای خوبم

امیدوارم حال همتون خوب باشه و همیشه بخندید و مثل من هم اینقدر بداخلاق نباشید

فردا تولدمه چون نمی تونم فردا آپ کنم امروز اومدم آخرین مطلبمو بنویسم و واسه همیشه برم

رفتنم به خاطر اینه که دیگه حوصله ی غم رو ندارم شاید اگه توی این چند روز مهران بهم تلنگر نمی زد نمی تونستم خودمو پیدا کنم....

اول از امیر مشیری عزیز باید تشکر کنم و بگم هنوز یادم نرفته که مثل برادر توی این راه کمکم کرد...

از خانم زمانی عزیزم که به کمک اون این وبلاگو ساختم هر جا هست خدا نگهدارش باشه....

از حامد عزیز ممنونم که این همه محبت داره و یه تسکین دهنده ی واقعیه موفق باشی حامد عزیز...

از تمام دوستام که منو کمک کردن از خواهرام که همیشه همراهم بودن و از همه مخصوصا بابای خوبم بابای عظیمی که خیلی چیزا از وبلاگش یاد گرفتم ....

لینک تمام دوستام اینجا هستش سر بزنید شاید برگردم شایدم نه ولی همتونو دوست دارم  یروزی اگه دلم شکست برمی گردم اونوقت قول می دم همه ی بچه ها رو خبر کنم.....

در آخر از مهران عزیز ممنونم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و..............

خداحافظ همین حالا خمین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ

کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه

اینکه رفتنمت ساده است نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل

 به رویاها بدونی بی تو وبا تو همینه رسم این دنیا خداحافظ همین حالا.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 10:39  توسط سپیده   | 

دوست خوبم.........

 

سلام امروز بعد از چند ماه اومدم آپ کردم اصلا حوصله ندارم

خداکنه دیوونه نشم نمی دونم حرفامو به کی بگم دیگه هیچ کسی برام نمونده.....

 

عزيزم سلام يه چيزي ؛ چرا قلبم و شكستي ؟؟؟

مني كه عشق تو بودم ؛ حالا عاشق كي هستي؟

نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم كه تنها نيستي

همدمت بودم يه روزي ؛حالا با ديگري نشستي!!

نكنه عاشقش نباشي ؛ اون كه امروز تو باهاشي

بگو كه دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا كه باشي

تو كه احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟

كاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي كه از جنس سنگه

مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شكستست

كسي كه تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست

راستي مرگم و نديدي ؟ من كه چشمام نمي بينه

آخه از روزي كه رفتي ؛ آرزوي من همينه

من كه اسراري ندارم ؛ خوشحالم يكي باهاته

آخه همدمم تا امروز ؛ يه دونه شاخه نباته

مثل اينكه مي دونستي ؛ عشقمون رو به غروبه

رفتي و غروب تموم شد ؛ حالا چشمام بي فروغه

راستي شعرام و مي خوني ؟ يا كه وقتش و نداري؟

يادمه بهم مي گفتي ؛ واسه من شعري نداري؟

 

تو که می دونی چی می گم پس کمکم کن

نزار بیشتر از این خسته بشم

هی با توام با تویی که اینقدر تند می ری



 

بخشش

و من می بینمش

استاده آن سو تر

بغل بگشوده من را سوی خود می خواند ،اما

وای از این بغضی که در سینه ست

نگاهم می کند

می خواندم

من در سکوتی سرد می ماندم

برایش پاسخی؟؟ هرگز

غروری کور فرمان می دهد ،خاموش

و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد

دو دست خالی من را

و دستانم،که انگشتان تنهای مرا در خویش ،می کاود

نگاهش میدود تا پشت چشمانم

دو پلک بسته ام راه نگاهش را،چه بی رحمانه می بندد

نگاه مهربانش پشت پلک بسته ام،در می زند اما

نباید چشم بگشایم

که می ترسم بلرزد قلب من

فرمان دهد،آغوش بگشایم

دوباره باز،می خواند مرا

و می خواهد که پیوندی زنم من

این طناب الفت دیرینه را اکنون

درون سینه ام غوغاست

دلم می خواهد آغوش محبت را به رویش،باز بگشایم

ببخشم تا رهاگردم ،من از دردی

که هر لحظه مرا رنجور می سازد

دلم پر می کشد تا او

دوباره،حس تاریکی مرا فریاد می آرد

ولی نه

او دلت را سخت آزردست

چه باید کرد؟

خدا می بخشد،اما من نمی بخشم!!!؟؟؟

با این که این را می توانم گفت

دلم می خواست من را ،او بخواند

تا بگویم،دوستش دارم

بگویم ،من دعا کردم بیاید بار دیگر

تا ببخشد او،ببخشم من

تا شروع دیگری باشد

ولی اکنون که او برگشته،می خواند مرا

اینک،کلام مهربانی بر زبان من ،نمی آید

دلم می خواهد او باور کند،دیگر برایم نیست

اما هست

و می ترسم که از چشمانم،این را او بفهمد

چشم می بندم

نگاهش باز می کوبد،به پشت پلک های بسته ام

اما،نباید چشم بگشایم

دلم می خواهد او باور کند بغض مرا دیگر

و او باید بفهمد،خاطرم را سخت آزردست

و نور روشنی،در من به نجوا باز می گوید

ولی آخر توام ای خوب،بد کردی

و او را هم تو،آزردی

نمی دانم

ولی حالا که او بخشیده

باید او بفهمد،من نمی بخشم

که من این را،آسان نخواهم داد

جدالی در درونم می کند غوغا

میان این دو من

آیا کدامین من،در این پیکار خواهد برد؟؟؟

چه می شد من رها می گشتم از این کینه ی جانسوز

و می بخشیدم او را

نه خودم را

که بیش از او ،خودم در رنج خواهم بود

که تلخی نبخشیدن

به کام لحظه هایم،زهر می ریزد

و می میراند این اوقات زیبا را

......

وای صد افسوس

گذشت یک فرصت دیگر

و آن لبخند پر مهرش، چه نابشکفته،می خشکد

زپشت پرده ی اشکم،کنون من رفتنش را باز می بینم

خدایا

کاش یکبار دگر،من را بخواند او

و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید

سلام و دست و لبخندی

تا که من شاید ...

آه از این بازی نا زیبای نا فرجام

میان بودن و نا بودن یک فرصت دیگر

ببخشم یا نبخشم؟ مسئله این است!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 9:27  توسط سپیده   | 

فقط بعضی وقت ها

فقط بعضی وقت ها بعضی از چیزا هستند که آدم و بد جور می سوزونن

 

شاید یکی از اون چیزا هم هستش که چند روز دائم منو می سوزونه و رهام نمی کنه

www.sepidehmis.blogfa.com

کاش می مردم و این روزها رو نمی دیدم

 

خیلی سخته........ نمی شه....... بی بهونه ........

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 9:0  توسط سپیده   | 

سیب

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره ای سیب را از

باغچه ی همسایه دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را

دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از

دست تو افتاد به خاک و تو می رفتی و هنوز که در گوش

من آرام آرام خش خش گام  تو تکرار کنان می دهد آزارم ومن

اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت...

 

 

 

سلام

یک نفس یاد خدا

یک سبد خاطر آسوده به هنگام دعا

یک بغل شبنم آرامش صبح

یک هزار آینه از جنس دعا

همه اش هدیه به احساس شما.....

 

 

 

خیلی قشنگه نه!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 17:16  توسط سپیده   | 

سلام

سلام امروز هم مثل روزای گذشته خیلی حالم بده

خواهش می کنم برام دعا کنین....

دلم ميخواد يه مهر "بــــــــاطــل شــد" بگيرم و بزنم به در و ديـوار اين دنيـا!!

+ آشفتگي هاي ذهنم شبيه كلاف كامـوا ميمونه كه به هم گـره خورده! دلـم ميخواد امشـب يه

 قيـچي بگيرم و تمام اون گره ها رو بچينم و بــريــزم دور!

+ دلم ميخواد خدا يه شماره موبايل ميداد تا حرفهاي دلم رو كه امشب داره منو به زانــو در

 مي اره رو براش ميفرستادم! اونوقت با Delivery   اي كه ميداد حداقل مطمئن ميشدم اون

حرفامو شنيده!!

+ امشب دلم ميخواد تا صبــح فقط بنويسم ...


كاش تو نيز با من همراه ميشدي...


+ خيلي درد داره كه ازت انتظار كاري مضاعفِ كارِ افرادِ توي صنف خودت رو  داشته

باشند و سر آخر...

+ اين روزها عجيب حالم عجيبه! و اتفاقا هم دقيقا توي همين روزاي داغون بودن بنده تمام

عوامل و عوالم! و ادمهاي دنيا ميخوان كه توي همين روزها بيان روي اعصاب من تا با يه

مداد طراحي 12HB !!! اونو كاملا خط خطي كنن!!!!


+ امشب حال عجيب مرا حتي تو نيز نفهميدي!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 16:29  توسط سپیده   | 

عشق

 كاش خدا 3 چيز رو نمي آفريد
 اولي عشق دومي غرور

 سومي دروغ
تا ما به خاطر عش
ق

 از روي غرور به هم دروغ  نگيم

وقتی خاطرهای ادم زیاد میشه

دیوار اتاقش پر عکس میشه

 اما هیشه دل واسه اونی تنگ میشه

که نمیتونی عکسش و به دیوار بزنی

 

اگه روزي شاد بودي

 بلند نخند كه غم بيدار نشه

 و اگه يه روز غمگين بودي

 آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 19:2  توسط سپیده   |